یه هفته بیشتر تا رفتنم نمونده و من همینجوری دست رو دست گذاشتم و هیچ کاری نکردم. نمیدونم چرا احساس می کنم گیــــج و منگم. نمی دونم باید چیکار کنم. راستش اصلاً حسشو ندارم. یعنی حال آدمی که می خواد بره یه مسافرت حتی داخلی رو هم ندارم. حالا قبلاً میخواستم مسافرت دو سه روزه برم از یه ماه جلوتر داشتم تدارک می دیدما. شاید چون همسری نیست! نمی دونم ولله، حالا امشب یا فردا صبح همسری میاد که دیگه تا یکشنبه بمونه یه کم منو هل بده.
یه کم دلیلش این خاله پری هم هست. البته یه چند تا کار مثبتم کردم حالا بهتون می گم. اومدم تو فیسبوک واسه کل فک و فامیل نزدیک اونجا نوشتم هر چی میخواین برام بنویسید که براتون بیارم! اینو که فرستادم یهو گفتم خاک به سرم! حالا اگه یه چیزای سخت خواستن یا سنگین میخوای چیکار کنی؟ آخه مجبور بودی؟ چقدرم که من حال و حوصله دارم برم مثلاً خرید کنم. ولی خوب خدا رو شکر همه خیلی متشخصانه گفتن ما لواشک میخوایم
دختر خاله ام که زنگ زده بهم می گه ببین من باید برات توضیح بدم از کدوم لواشکا، همه نوع لواشکی اینجا هست، من از اونا می خوام که لوله این، آبدارن و ... گفتم خوب گرفتم. لواشکم که کم حجم و کم هزینه! فکر کنم یه روز کامل باید بذارم برای خرید لواشک و آلبالو خشکه و آلو و قره قوروت و ... البته یه دو سه تا سفارش دیگه هم بود که خوشبختانه جاگیر نیستند، مثلاً داییم کیبورد فارسی خواسته و زن داییم (خواهر همسری) یه سری خورده ریز دیگه. خوب به خیر گذشت!
دیروز یعنی پنجشنبه هم رفتم گواهینامه مو بین المللی کردم، شاید دیدی لازم شد. یعنی بیشتر خواهری تشویقم کرد.
بعدشم چمدون رو بلاخره زحمت کشیدم درآوردم یه کم لباس مباس توش گذاشتم، حالا تا روز رفتن شونصدبار اینا رو در میارم می ریزم بیرون، باز از اول. آخه از همون اول کمد هر چی داشتم دارم می چینم توش. بعد می بینم نه زیادن. کلاً اینا واسه دستگرمیه. یعنی می دونم که هیچ کدوم این لباسها رو آخر من نمی برم. فقط دارم یه کم به زور خودمو هل می دم که یه کاری کرده باشم.
یادم رفت بگم من از شنبه هفته پیش خونه ی خودمون هستم تنها. نصف وسایلم و لباسام خونه ی مامانم اینها هست. همسری که اومد باید برم همه رو بیارم ببینم چیا رو لازم دارم. خواهری همش می گه لباس کم بیار. بدی مسافرت زمستونی اینه که چهار تا لباس بذاری تو چمدون پر میشه. از بس که کلفتن و سنگین.
یادتون هست چند وقت پیش گفتم یکی از دوستام یه خواستگاری داشت که از من نظر خواست؟ دیروز زنگ زد و گفت که منجر شده به نامزدی. خیلی خوشحال شدم و براش آرزوی خوشبختی کردم. گفتم بگم شما رو هم از دل نگرانی در بیارم
در ضمن دیروز تولد پاستیل جون بود که از همینجا بهش تبریک می گم. 
تجربه جالبی بود. پاستیل عزیزم ممنون.من چند وقتی بود از مترو استفاده نکرده بودم، تو هفته ی گذشته و امروز چند بار سوار شدم و واقعاً نمی دونم چرا اینطوری بود؟ امروز جالب بود، تو هر ایستگاه که توقف می کرد در حالیکه درها بسته بود هنوز، لامپها و سیستم تهویه از کار می افتاد. توی واگنها تااااریک، ملت منتظر بیرون و درون قطار که در باز شه. هر سری این توقف ها طولانی تر می شد. دیگه داشتم عصبی می شدم. کار مهمی هم داشتم و باید زود می رسیدم. من تمام مدت داشتم فکر می کردم این آقای راننده تنظیم زمانی بقیه قطارها رو هم داره به هم می زنه. متروی پشت سری نیاد بکوبونه به ما! ما هم واگن آخر، خلاصه همه دارن هرهر می خندن، من مثل روانپریشا هی دارم فکر می کنم که اگه قطار پشتی به ما بکوبونه چی می شه. همش صحنه ی فیلم Final Destination (فکر کنم 3) میومد جلوی چشمم. گفتم تموم شد، ناکام از دنیا رفتیم. توی یکی از ایستگاهها که باز لامپا خاموش شد و ... آقای راننده اعلام کرد که پیاده شین، قطار دچار نقص فنی شده!! بعد هم مدام توی بلندگوی ایستگاه می گفتن که سریعتر پیاده شین قطار بعدی داره می رسه! عجب اوضاعیه. از بعدشم نگم بهتره، دو تا قطار یکی شدن و ازدحام جمعیت و حرص زدن بعضیا برای وارد شدن به قطار قبل از پیاده شدن مسافرا و ... واقعاً به نظرم آدمای عجیبی هستیم.
و آخرین خبر اینکه ویزامون اومد، من و مامانم و مامان بزرگم. اگه خدا بخواد 15 آذر رفتنی هستیم. کلی خرید دارم، کلی کار دارم که باید انجام بدم. وقتم کمه. تو همین موقعیت یه پروژه کاری برام پیش اومده که نمی دونم چیکارش کنم. اگه عجله ای باشه مجبورم نگیرمش. مگر اینکه سه ماه ازشون زمان بگیرم. کلاً همیشه همینطوریه، همه کارا با هم پیش میان. نمی خوام این چند روز که مونده رو همش فکرم مشغول پروژه هه باشه. ببینم می تونم زمان بگیرم یا نه.

بعدش گفتیم بریم غذا بخوریم که دوستم گفت بریم اسپایسی، هر دومون هم که رژیــم! ولی تا جاییکه معده هامون جا داشت سفارش دادیم و حتی به عنوان کمکی روی مِری و لوزالمعده هامون هم حساب کردیم. پیتزاش اِی بد نبود. تقصیر دوستم بود که منو اغفال کرد که پاستا هم سفارش بدیم. یعنی کلاً یه پیتزا یه پاستا برای هردو نفر. ولی پیتزا رو که خوردیم دیگه جا نداشتم برای پاستا. برا همین پاستاش به نظرم بد بود! شاید خوشمزه بود، من نمی دونم.
پاستاهه همش موند، آدما وقتی گرسنه هستند چه توهماتی می زننااا. یعنی ما فکر کرده بودیم می تونیم بخوریم اینا رو؟!! پاستا با نون سیردار سرو می شد. فکر کنم قبلاً هم گفته بودم که من فشار خونم پایینه. بوی سیر که بهم می خوره حس میکنم الان غش می کنم. یعنی حتی از بوش احساس می کنم که الان افقی می شم. بی حال می شم و یه حس بدی بهم دست می ده. البته سیر ترشی رو دوست دارم و می خورم. هر وقتم می خورم بعدش یکی دو ساعت لمس هستم
ولی خوب علاقه است دیگه. واقعاً تو پایین آوردن فشار خون معجزه می کنه سیر. این دوست من نون سیرشو برداشت گذاشت تو کیفش، منم نمی دونم دقیقاً اون لحظه به چی فکر می کردم که عیناً همون کارو کردم. با اینکه سیر حالمو اونطوری می کنه. گفتم شاید برای اعضای خونه مفید باشه مثلاً. بعدش دیدیم تازه ساعت 1:30 شده، گفتیم خوب حالا بریم سینما. چون نزدیک اریکه بودیم زنگ زدیم اونجا برای "دوخواهر" که ساعتش به ما نمیخورد، که گفتیم بریم سینما آزادی. رفتیم اونجا و یه نگاه به ساعتمون کردیم و یه نگاه به سانس فیلمها، به این نتیجه رسیدیم که باید بریم "مرد هفت رنگ" ( اسمشو مطمئن نیستم، یادم رفته). واقعاً از اینکه اینطوری فیلم انتخاب کردم از خودم شرمسارم. یعنی چقدر ارزشها پایین اومده، می بینید؟
فیلم کمدی بود، این روزها چرا اکثر فیلمها طنز شدن؟ هنرپیشه ها هم یکسانه معمولاً. بد نبود، سر و ته نداشت ولی خوب خندیدیم. در واقع خنده به خاطر بازی عطاران بود و نه مضمون فیلم. یه کار غیرفرهنگی دیگه هم که کردیم این بود که چون توی کیفامون نون سیر داشتیم، تکون که می خوردیم بوی خوش سیر در سراسر فضا پیچانده می شد!! تازه پی بردم که چه خبطی کردم. من که جرأت نکردم در کیفمو باز کنم موبایلمو در بیارم. همین کارارو می کنیم که روز به روز سینماروها کمتر می شن! بعد از سینما دیگه تصمیم گرفتیم بریم خونه هامون! توی راه تاااازه متوجه شدم که به به! بنزین اصلاً ندارم و چراغ سوخت روشن شد. کارت سوخت رو هم نیورده بودم. پمپ بنزین هم اون حوالی من نمی شناختم، گفتم می رم پمپ بنزین وسط اتوبان ( منظورم وسط دو تا لاین نیستا، اونی که ورداورده). همش تو راه فکر می کردم که اگه الان ماشین خاموش شه من باید چیکار کنم؟؟ هوا هم دیگه تاریک داشت می شد. از اینکه بخوام یه 20 لیتری!! دستم بگیرم لب جاده می ترسیدم خیلی. کلی دعا کردم به پمپ بنزین برسم که رسیدم. هشت تومن ناقابل پیاده شدم واسه 20 لیتر بنزین آزاد.
کسی می دونه بعد از روشن شدن چراغ بنزین دقیقاً چند لیتر توی ماشین هست؟ حداقل برای بار بعد بدونم اینجوری با استرس رانندگی نکنم، چون من که می دونم باز هم اتفاق خواهد افتاد. ساعت 6 رسیدم خونه. یه کم که نشستم یادم افتاد که نون سیر رو در بیارم از تو کیفم. رفتم دادم مامانم گفتم دوست داری؟ با یه اکراهی نگاهش کرد و گفت ااااه، بدم میاد بوی سیر می ده! این نونه هم خشـــــک شده بود و سفت. بعد همونجا گذاشتیمش رو میز آشپزخونه. داداشم از بیرون که اومد دیدم یه لیوان چایی تو یه دستشه و نون کذایی تو اون دستش. ظاهر این نون سیرداره شبیه شیرینی دانمارکی بود. داداشم فکر کرده بود شیرینیه. یه لحظه شیطون رفت تو جلدم که نگماااا، بذارم چاییشون با نون سیردار نوش جان کنه!
بعد دیدم نه گناه داره. طعم چای و سیر زیاد جالب نخواهد بود. در آخرین لحظات یه دادی زدم که بیچاره زهله اش رفت. گفتم اون نونه سیریه!، بعد یهو گفت اااااااه، خفه شدم از بوش. یعنی تا حالا متوجه نشده بودا، همون لحظه شاخکای بویاییش کار افتاده بود. آخرشم اون نونه رفت تو سطل زباله ولی من باز هنوز موندم که چرا نونو گذاشتم تو کیفم؟!
من شکلک های بالا رو دوست دارم، لطفاً شما هم دوست داشته باشید! با تشکر
یه گیگ الان خریدم به سرعت. کی تمومش کنم خدا می دونه. خوب دوستای خوبم من یه سوال یا درخواست دارم. کسی هست که یه پرستار خوب برای نوزاد سراغ داشته باشه؟؟ توی آشناهاتون دوستاتون کسی بوده که از پرستار بچه اش راضی باشه؟ برای یکی از دوستام می خواستم. اگه کسی رو می شناسید لطفاً شماره ش رو به من بدید، خصوصی یا عمومی. ممنون.
احتمالاً این پست پینوشت داره.
زیاد امیدوار به جواب نیستم، نمی گم دوست ندارم برم ولی اگه هم نتونم برم خیلی ناراحت نمی شم. چون همسری هم تنهاست. دوست داشتم با هم بریم که فعلاً اون نمی تونه. اگه هم درست شد می رم. یعنی هر چی شد باداباد. تابعیم. همسری دو سه روز اومد تهران، چون من می خواستم برم سفارت لازم بود چند تا مدرک بهم بده که نشون دهنده ی وضعیت مالی همسر منه. آخرشم خانومه گفت پس فیش حقوقی کو؟ گفتم نیوردم! گفت اگه بعداً بخوایم می تونی برامون بیاری؟ منم گفتم باشه. یعنی تمام زندگیمونو کشید بیرون. بعد جالبیش اینه که جلوی ملت باید توضیح بدی. همه نشستن دارن گوش می کنن. آدم راحت نیست.
رفتیم سینما فیلم "کتاب قـانون". جالب بود ولی من انتظارم خیلی بالاتر بود. خیلی سرسری رد شده بود از بعضی مسائل. ولی خوب توصیه می کنم ببینید. توی سینما یه آقایی و خانومش کنار ما بودن اولاً که صدبار بلند شد بره بیرون، اینقدر خودمو جمع می کردم که این رد بشه تیک عصبی گرفتم. بعدش که فیلم شروع شد خیالم راحت شد، یه ده دقیقه گذشت سر تیکه های بی خودی که تو فیلم می پروندن بعضی موقعا ، این یه قهقه های عصبی کننده ای می زد. همه ساکت فوقش لبخند می زدن این یه دفعه سرخوش می زد زیر خنده. اونم چی؟ خنده های ادامه دار، آخرشم که دیگه خنده اش تموم می شد یه اِی خدایی می گفت و این حسن ختام خنده اش بود.
خانومشم انگار خجالت کشیده بود. شانس ما رو دارین این آدم باید دقیقاً جفت ما بشینه. همشم وول می خورد. البته کنار همسری بود.
یکی از آشنایان که یه دختر خانوم همسن من بود، چند سال پیش لاتاری گرین کارت آمریکا اسمش در اومده بود و به همراه مادرش رفتن آمریکا. همه کلی بهشون غبطه می خوردن که چه شانسی داشتن و از این صحبتا. چند ماه پیش بعد از اینکه بر اثر بیماری ای که تو آمریکا تشخیص نداده بودن چیه!! به شدت لاغر شده بود و اوضاعش خیلی وخیم شده بود طوریکه نمی تونست غذا بخوره و هر چی میخورد بالا میورد، اومد ایران. توی ایران به اولین پزشکی که مراجعه کرد گفتن که سرطانه و توی مراحل حادش هست و باید هر چه سریعتر بستری بشه. تمام این چند ماه به دکتر رفتن و بیمارستان و ... گذشت و متأسفانه دو روز پیش فوت کرد...
خیلی سخته و عجیب. توی این سن کم، مگه ممکنه ؟ یعنی پزشکی آمریکا اینقدر ضعیفه؟ البته من خیلی زیاد از پزشکی ضعیف خارج از ایران شنیده بودم ولی دیگه تا این حد؟ چقدر مادرش عذاب کشیده. کل آشنایی من با اینا مربوط به وقتیه که برگشتند ایران، ولی خیلی این چند روزه حالم گرفته است. یه دختر 26 ساله با کلی آرزو باید اینجوری هیچ خیری از زندگی نبینه و ماه های آخر عمرش هم اینقدر زجر بکشه. خیلی ناراحت کننده است خیلی. روحش شاد...
دم در دیگه همه آماده بودیم من داشتم کیفمو می ذاشتم تو ماشین. بابا داشت در صندوق عقبو می بست که یه دفعه صدای جیغ مامانمو شنیدم که درو باز کن. اینقدر هول شدم و ترسیده بودم که نمی دونم دستمو گذاشتم رو چشمام یا گوشم. مامان دستش لای در صندوق بوده که بابا درو بسته بود. توی اون چند ثانیه تا بابا درو باز کنه هزار تا فکر ناجور کرده بودم، وقتی در صندوق باز شد فقط تونستم مامانو بغل کنم و دستشو محکم تو دستم بگیرم. من بیشتر از مامان ترسیده بودم، اون هی می گفت چیزی نیست. گریه ام گرفت. خدا رو شکر چیزی نشده بود، یه خراش جزیی و خونریزی کم. گفتم واویلاااا سفری که اولش اینجوری باشه آخرش چی می شه. بسم الله گفتیم و راه افتادیم. برا اینکه بابا خسته نشه راهو تقسیم کردیم و نیمه ی اول راهو من روندم. حدودای ساعت ۲ رسیدیم به جلوی محل کار همسری. اصلاً نمی دونستم که از اونجا رد می شیم، از دور سردرشو که دیدم به بابا گفتم بریم یه سر به همسری بزنیم که اونم قبول کرد. هماهنگم نکرده بودیم. رفتم به حراست گفتم که من همسر همسریم! اونم گفت بفرمایین تا صداشون کنیم. یه دو سه دقه بعد دیدم همسری بیسیم به دست داره میاد. هی چشاشو ریز می کرد درشت می کرد می مالوند
یعنی من درست می بینم آیا؟! اینا اینجا چیکار می کنن؟ خلاصه غافلگیرش کردیم. خیلی تعجب کرده بود. چشم منو دور دیده بود یه ریشی گذاشته بود اندازه بن لا*دن. آدم حواسش به بچه اش نباشه اینجوری ناخلف می شه! زیاد پیش همسری نموندیم و راه افتادیم. از اینجا به بعدو دیگه دادم به پدری برونه! یه ساعت برای ناهار توقف کردیم. سردرد بدی گرفته بودم و تو ماشینم اصلاً عادت ندارم بخوابم. از رانندگی پدری هم می ترسم، یعنی کلاً خودم راننده نباشم می ترسم، باید جاده رو نگاه کنم و هشدارهای لازمو به پدری بدم! ![]()
تو این مواقع که من راننده نیستم وظایف بسیاری دارم که البته کسی به من محول نکرده و خودم به صورت دواطلبانه با کمال میل و اشتیاق بر گردن می گیرم از جمله: تخمین فاصله ماشین ما تا ماشینی که تو لاین مقابل داره از روبرو میاد در مواقع سبقت، بررسی رعایت فاصله ایمنی تا ماشین جلویی، چارچشمی مواظب پدری بودن که مبادا سر پیچ ها سبقت بگیره، اعلام نور بالا دادن ماشین پشتی به پدری، تفسیر انواع بوقها و اعلام به همسفران، خوندن ماشین نوشته ها به صورت بلند تا اگه کسی از جمله راننده خوابه بیدار شه، بررسی تمام آینه ها در حین رانندگی پدری با دادن انعطاف خارق العاده ای به گردن و کمر و شکم تا مبادا نقطه کوری باشه و من نبینم، پیاده روی رو اعصاب بقیه همسفرا با عوض کردن مداوم آهنگ
و تعیین مسیرها چون پدری فقط می گه ااااا تابلو، چی نوشته چی نوشته بعد من می گم نوشته مثلاً راست، بعد پدری می گه آره راست، بعد که به تقاطع می رسیم می پیچه چپ ( مرسی پدری ) و ... کلاً از این قبیل وظایف خطیر دیگه، خودش عالَمیه
با تمام این دلسوزیهای من! آخرش این پدر ما کار خودشو کرد و تو شب سر پیچ های خیلی بد از چند تا ماشین سنگین یه سبقت اساسی گرفت و خوشحال و سرخوش می خواست بره تو لاین خودش که تموم شدن پیچ همانا و نمایان شدن افسر پلیس در چند متری همانا. ولی من کیف کردم، اینه عاقبت پدری که به نصایح دخترش گوش نده. یه جریمه توپ برا پدری نوشت و باعث شد تا چند ده کیلومتر پدری آآآآروم و مودب پشت سر یه کامیون دودزا حرکت کنه و ما هم یه موضوعی داشته باشیم واسه نصیحت
ساعت ۹ رسیدیم. معمولاً اینجور مواقع خستگی سفر با دیدن اقوام نزدیک کاملاً فراموش می شه و کلی هم شارژ هستیم طوری که تا نیمه های شب می شینیم و صحبت می کنیم. مخصوصاً برای ما آپارتمان نشینها جالبه ،حیاطهای بزرگ و هوای مطبوع فارغ از سروصدا و آلودگی شهری مثل تهران ، آسمون صاااف و مهربونیهای بی دریغ... جای همه خالی. راستش قصد این سفر تفریح نبود، چهلم یکی از بستگان پدرم بود که چون میخواست با ماشین بره، تصمیم گرفتیم ما هم بریم که این مسیر طولانی رو تنها نباشه. توی مراسم چهل روزه تجدید دیدار شد با خیلی از اقوام، چقدر بده که اینجور مواقع آدما همدیگه رو می بینن. امیدوارم این دوباره دیدنها فقط توی شادیها باشه.
یکشنبه صبح حرکت کردیم و شب هم رسیدیم. این سری بیشتر مسیر رو خودم روندم تا پدر یه ضرر مالی دیگه نزنه !
سوغاتی هم که برای خودم سرماخوردگی رو آوردم، دیگه تعارفتون نمی کنم باید ببخشید. توی راه چه چیزای جالبی می دیدم؛ چه صحنه های بکری، چه طبیعتی... هنوز عشایری هستند که کوچ میکنند و زندگیشون توی چادرشون و دام و احشامشون خلاصه می شه. گله هایی که چوپانشون پسر بچه ها بودن و ... چقدر سخته زندگیاشون، شایدم زندگی ما سخته. نه اونا می تونن جای ما باشن و نه ما می تونیم زندگی اونجوری داشته باشیم.
تا آپ بعدی ![]()

